سروش و سروین دوقلوهای نازنینم
نگارش در تاريخ پنجشنبه 15 فروردين 1392 و ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط مامان

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
   فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز  

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

 



 


موضوع : | بازدید : مرتبه
نگارش در تاريخ سه شنبه 27 آبان 1393 و ساعت 3:06 قبل از ظهر توسط مامان

امروز یعنی روز دوشنبه از طرف خانوم منظوری یادداشت داشتیم که ۱۵ سوال ریاضی برای آزمون فردا دراورده شود. و البته ما از خیلی قبل تر از ازمون باخبر بردیم و با هم کلی گاج حل کردیم ولی خوب دیروز ۱۵ سوال بسیار سخت هم دراوردم و ...

   خلاصه اولین ازمون ریاضی مون روز ۲۷ ابان ۹۳ رخ خواهد داد و با برخورد بسیار خوب خانوم منظوری مهربونمون سروش اصلا ترسی در رابطه با اجرا شدن ازمون نداشت. و این برای من جای شکر داره

 

   واما اولین های دیگرمون.... اولین دیکته ی سروش و اولین دیکته ی سروین که حتما عکسشون رو خواهم گذاشت

  دوستون دارم نازنینای من.

 حال فعلی من که بیداری زده به سرم چون ظهر یکم با هم خوابیدیم و بعد هم مشغول انجام تکالیفمون شدیم که کلا وقتگیره و بعد از شام که وقت خوابتون شد، طبق عادت همیشه براتون کتاب خوندم و متاسفامه خوابم برد و ساعت یک و نیم بیدار شدم و بی خوابی زده به سرم.          

Gfd    ااز احوالات مدرسه تون بگم که سروش به فرز بودن معروفه و اینکه هر سوال و کلمه ای رو بچه ها میگن سروش که همه چی رو بلده.... و امروز هم خانوم منظوری خطاب به بچه هایی که درس جدید رو بلد بودن، به حالت تشویق و مزاح گفتن، شما ها چرا اومدین کلاس اول باید برین دانشگاه وقتی همه چیز و بلدین! و سروشی من هنگام تعریف این اتفاق بسیار فاخر بودی. 

 

    از احوالات گلم سروین هم که دیروز که با معلمتون درباره ی وضعیت ات در کلاس صحبت می کردم، نی گفتن ای کاش همه ی بچه ها مثل سروین بودن. و خلاصه سوگلی خانوم هاشمی امسال سروین خانومه.. و کلی کیف می کنی که تینقدر مورد توجه معلمی و برای هر کاری نظر اول معلم روی شماست. البته خانوم هاشمی از من هم تقدیر کردن بابت کارهایی که در خانه با هم انجام میدیم.

  خلاصه که خدا و شکر روزگار موافق می گذرد و فقط کار است و کار است و کار ... و از خدای مهربون می خوام که آرامش و سلامت رو هم چاشنی اش کنه که همانا او قادر رحیم است.

  راستی الان بیش از ۱۰ روزه که شوفاژهای سمت غربی خونمون مشکل دار شده و عیب یابی اش پیچیده، که این خودش برنامه و استایل زندگیمون و تغییر داده. درب اتاق خواب و بازی شما رو بخاطر سرما بستیم تا نیمه ی دیگر خونه گرم بمونه.... و هنگام خواب چهار تایی رو تخت با همیم و میز کارمون اومده تو پذیرایی. و به گوش شما نرسه ولی بسیار جو تصمیمی تر و دوست داشتنی شده. از حق نگذریم قانون شکنی لذت وصف ناپذیری داره. ولی چون مامانم اگه بخوام خودمم قانون شکنی کنم دیگه سنگ رو سنگ بند نمیشه و این شرایط بهانه ی خیلی خوبی شده برای لذت بردن بیشتر من از با شما بودن در سال اول مدرسه

دوستون دارم نازنینای من. همیشه سلامت ، شاد و موفق باشین.   

دوستدار شما: مامان  ۲۷ ابان ۹۳ ساعت سه و دوازده دقیقه ی بامداد

 

 

 

 

 


موضوع : | بازدید : 308 مرتبه
نگارش در تاريخ چهارشنبه 16 مهر 1393 و ساعت 5:56 قبل از ظهر توسط مامان

گلای قشنگم بزرگ شدن و مناسبت ها رو به خاطر می سپارن و حساب روزهاش رو هم دارن. امسال از اول مهر سروین حساب روزهای پاییز رو داشت و هر روز می پرسید امروز این تعداد روز از پاییز گذشته و دیگه کم کم روز۱۱ و ۱۲ ام اعلام می کرد مامان داریم به تولدت نزدیک میشیم. خلاصه روز سیزدهم که عید قربان هم بود بابا از صبح بیرون بود و از جلسه ی کاری بگیر تا کارهای شخصی خودش و سروش و مراسم یادبود اقوام تازه گذشته و دیدار اقوام دیگر.... خلاصه اصلا خونه نبود و نبودیم. ولی شب با سروین و سروش قرار مدار با هم گذاشتن و بچه ها هم شاد و پر انرژی به رختخواب رفتن. البته یکی دوبار لو دادین که ما فردا می خواهیم برات تولد بگیریم. خلاصه فردا بابا ظهر به خونه اومد و بعد از انجام تکالیف مدرسه و اتمامش من رفتم برای استراحت و وقتی بیدار شدم دیدم که گلای عزیزم برام یک دسته گل زیبا گرفتن و کیک خوشگلی که با تمام کیک های عمرم فرق داشت، چون اینبار میوه های زندگیم انتخابشون کرده بودن. خلاصه مامانی و بابایی و خاله جونیا و دایی جون هم اومدن و جشن تولدمون شروع شد و سروش و سروین عزیزم کلی از ما عکس انداختن و.... .

 

امسال جشن کوتاهی داشتیم چون ساعت ۷ و نیم شما لاید شام خورده باشین و به سراغ کارهای قبل از خواب ب ید که تا ۸ و نهایتا ۸ و نیم خواب باشین. با وجود کوتاهی زمانی بسیار پر محتوا و دلنشین بود. در واقع کوتاه و عمیق بود.

 بابا تعریف می کرد که چه ذوقی داشتین موقع خرید و انتخاب گل. ممنونم ازتون گلای زیبای زندگیم . امسال تولدم خیلی بهم چسبید.

راستی سروش و سروینم برام دو تا نقاشی خوشگل هم کشیدن که خیلی زود عکسش رو میذارم. آخه بچه های هنرمندی دارم، سروین که بین ۲۰۰ نفر دانش آموز تو مسابقه ی نقاشی برنده شد و جایزه گرفت. دیگه باید از خواب بیدارتون کنم... که مدرسه دیر نشه. دوستون دارم فرشته های پاک و نازمقلبقلب

 

 

 

 

 

 

 


موضوع : | بازدید : 244 مرتبه
نگارش در تاريخ سه شنبه 1 مهر 1393 و ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط مامان

امروز صبح ساعت ۵ بیدار شدم  و برای عزیزانم تغذیه ی ساعات تفریحشون رو آماده کردم و همینطور صبحانه رو. بعد از چیدن میز بچه ها رو بیدار کردم. سروین اینقدر ذوق داشت که خودش بیدار شد و سروش هم سریع بیدار شد و بعد از صبحانه و پوشیدن لباس راهی شدیم. اول سروین رو ساعت ۷ و ربع به مدرسه رسوندم و تحویل ناظم دادم. و بعد با سروش به راه افتادیم که مسیر کوتاهی رو درگیر ترافیک شدیم و خلاصه به مدرسه رسیدیم.

 

وبعد از تحویل دادن سروش منتظر ایستادم تا بتونم با مسئولین مدرسه برای برگشت هماهنگ کنم.

در این حین با مربی سروش هم صحبت کردم، مربی بسیار مهربان و باتجربه ای بودن. خیالم کلی راحت شد.

و ساعت ۸ و نیم به مدرسه سروین رفتم و با کلی دردسر و قایم باشک بازی تونستم مربی سروین رو هم ببینم و همینطور عزیز دلم رو که در لباس دانش آموزی از زنگ تفریح بر می گشت.

 

خلاصه موقع برگشت  ساعت ۱۲ مدرسه ی سروش بودم و کمی زودتر تحویلش گرفتم و به سمت مدرسه ی سروین حرکت کردم. کلی شوماخر بازی دراوردم و راس ساعتی که زنگ مدرسه می خورد به مدرسه رسیدم، ولی امان از ترافیک و نبود جای پارک، دوبل و سوبل پارک کرده بودن و جای حرکت برای ماشینها تنها با حرکات اکروباتیک میسر بود. هر طور که بود ماشین و یه جا چپوندم و با حالت دو به سمت درب مدرسه رفتم که سروین عزیزم رو با چشمان اشکبار دیدم. و شاکی از دیرکرد من! ناگفته نماند که بابا سعید عزیزمون امروز به قصد بر داشتن به موقع سروین از مدرسه از شرکت راه افتاده بود که به ترافیک شدید برخورد کرد و من زودتر رسیدم. بالاخره سروش و سروین رو برداشتم و به خانه امدیم و بعد از نهار و کمی استراحت سروین اولین مشقش رو شروع کرد به نوشتن.بابا سعید هم بر نوشتنش نظارت داشت و با آرامش خاص خودش دخترمون رو راهنمایی می کرد. البته ۴ خط سرمشق هم به سروش داد که سروش بعد از نوشتن دو خط گفت دیگه نمی خوام بنویسم و گذاشت و رفت.متفکر

از خاطرات امروز سروش اینکه صبح وقتی ازدحام و تعداد بچه ها رو می بینه بغض می کنه و بقیه ماجرا از زبان سروش: " گریه ام گرفت و اشکام اومد ولی اشکام پاک کردم و رفتم از یه خانومی پرسیدم و به من گفت که حیاط اول ها اون حیاطه ، رفتم حیاط خودمون و از یه خانوم دیگه پرسیدم که صف کلاس بنفش کجاست. اون خانوم هم منو برد سر صفم."

 

پسرم بزرگ شده و اولین گام رو در جهت استقلالش در محیط اجتماعی برداشت. خدایا شکرت. والبته سروین هم مشابه این جریان رو داشته ولی چون از سال قبل با محیط مدرسه اش آشنا بوده حس غریبی اولیه رو نداشته و یکراست سراغ مربی می ره و اسم کلاسش و می گه و به صف می ره.

 

 از دیگر خاطرات امروز اینکه بچه ها تمرین ۱ در دفتر می نوشتند و نگاره ۱ را از کتاب فارسی یاد گرفتند. واما سروین من که امروز اولین ستاره ی تشویقی رو در دفتر تمرینش ثبت کرد که گویا تنها کسی که در کلاس ستاره گرفته سروین بوده.

 

 و در آخر بگم که امروز سی دی های ریاضی و فارسی رو در خانه تمرین کردیم که بسیار جذاب بودن و خداروشکر بچه های من ازش خوششون اومد.

 

 


موضوع : | بازدید : 298 مرتبه
نگارش در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 و ساعت 10:01 بعد از ظهر توسط مامان


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




موضوع : | بازدید : 211 مرتبه
نگارش در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 و ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط مامان

موضوع : | بازدید : 293 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 18 صفحه بعد

درباره وبلاگ

سروش و سروین دو قلوهای نازنینم در ١٢ خرداد ٨٧ در تهران به دنیا آمدندو به زندگیمون رنگ بوی تازه بخشیدند. فرشته های کوچولویی که خدا برامون هدیه فرستاد و به قول خودتون "مامان خدا ما رو به تو جایزه داد ....؟؟
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
حرف های من
لینک های دوستان
لینکهای دیدنی
آمار وبلاگ
مهمان: 1 نفر
مهمانهای امروز : 83 نفر
مهمانهای ديروز : 17 نفر
مهمانهای هفته قبل : 226 نفر
دوستای مهربونم : 112898 نفر
Powered By NiNiweblog.com
Backgrounds
Digital Clock - Status Bar